![]() |
![]() |
|
|
پسرکم چند روزی میزبان مهمانهای دوست داشتنی بود گلناز و پیام با دخترک نازشون سوگل و سریرا جون همکلاسیهای دانشگاهم اومده بودن چند روزی پیش ما و آراد هم کلی باهاشون خوش گذروند خصوصا خاله سریرا که میونش با آراد خیلی عالیه. آراد این روزها شدیدا د د د د و نه نه نه نه رو تمرین میکنه با آواهای مختلف و تن های متفاوت و این یعنی شروع برای حرف زدن . من همچنان دارم وزن کم میکنم و از این موضوع خیلی خوشحالم .ویه چند روزی ممکنه بریم رضاییه وشهرستانهای اطرافش . چند روزی رفتیم رضاییه و کلی خوش گذشت و با شروع ماه رمضان برگشتیم مجدد مهمان داشتیم و خلاصه بعد از ماه رمضان هم دایی من از بلغارستان اومدن و چند روزی مهمان ما بودن و تو این مدت ما سه تا جشن تولد داشتیم اولیش تولد منوچهر بود که ارومیه جشن گرفتیم بعدیش تولد من 20 شهریور و بعد هم تولد آرادم31 شهریور تو همه این جشنها خوش گذشت و جای همتون خالی بود . و اما پسرکم یکی پس از دیگری داره دندون در میاره .هنوز کامل راه نیوفتاده و کلی کلمات بی معنی بلده و مدام در حال حرف زدن و توضیح دادنه ولی حتی مامی ددی هم نمیگه. کلی ددری شده .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 18:1 توسط leyla |
|
|
سلامی دوباره به رنگ سبز خدمت دوستان خوب من و آراد چندروزی بود که مهمان داشتیم برادرم با خانوادش مهمونمون بودن و کلی بهمون خوش گذشت آراد که معمولا روزهاشو تنهایی با من میگذروند کلی خوش به حالش شده بود و کلی سر حال بود و شیطونی میکرد احساس میکنم که وبلاگم همش رنگ غصه و شکایت داره ولی چه میشه کرد .این مسائل هم بخشی از زندگیه دیگه یه وقتهایی آدمها با نوشتن تخلیه میشن .دیروز که داداشم اینها رفتن دلم گرفت غصه خوردم چقدر تنها شدیم یهویی .دلم برا آرادم بیشتر سوخت میکشن میگن یه رقاص مرتد کمتر بهتر. میکشن میگن یکی لباسهای مارو پوشیده بود. میکشن از عقب و از جلو بودن تیرو بررسی میکنن. میکشن میگن بگید غرق شده وگرنه........ میکشن جنازه رو میفروشن به باز مانده هاش بکشید ولی دنیا هیچ وقت نمی ایسته همیشه میچرخه. چند رو دیگه هم مهمون خواهیم داشت چند تا از دوستام قراره بیان خونمون ممکنه کمتر آن بشم . یه مطلبی هم راجع به دروغ دارم که به مسائل س ی ا س ی ربطی نداره .
چرا های یک دوست؟ چرا بعضیها دروغ میگن ؟ چرا بعضیها فکر میکنن تو متوجه نشدی و راس راست تو چشمت نگاه میکنن و دروغ میگن؟ چرا درغ مصلحتی داریم؟ اصلا آیا داریم یا نه؟ چرا بایددر مورد چیزایی که به تو ربطی نداره دروغ تحویلت بدن؟ چرا دروغ یه عادت شده حتی در مورد چیز های کوچک و بیخود؟ چرا آدمها مثل آب خوردن دروغ میگن و دم از نماز و قران میزنن ؟ چرا وقتی بهت دروغ میگن دوست داری طرف و خفه کنی چرا مجبوری حرفهای بی محتوا و دروغ رو گوش بدی و تایید کنی؟ چرا من نمیتونم بهش بگم تو داری دروغ میگی؟ چرا ؟ آیا جرات ندارم یا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا مجبورم تحمل کنم فقط برا احترام؟آخه مگه اون بهت احترام میذاره که دروغ تحویلت میده ؟ چرا به خاطر سنش یا نسبتش؟ چرا چون اصلا مهم نیست نه خودش نه حرفاش؟ چرا من باهوشم و متوجه کوچکترین دروغها هم میشم؟البته اکثر اوقات بقدری واضح دروغ میگن که هر احمقی متوجه میشه ولی من که مهمم وقتمو باید بعضی وقتها برا این حرفها بذارم.و عین احمقها گوش بدم و تایید کنم . یه وقتهایی دلم میخواد داد بزنم از این همه دو رنگی و تضاد ودروغ ولی مجبورم لبخند بزنم میفهمید چقدر سخته؟ شاید خیلیها نفهمند چه حس تلخیه چون یه جورایی این آدمها از عجایب خلقتند . بعضیها میگن دروغگو ترسوست ولی نه دروغگو پر روست دروغگو با کمال پررویی خودشو میزنه به ساده لوحی و مستقیم زل میزنه به چشمت و با کراهت تمام دروغ میگه .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 17:4 توسط leyla |
|
|
عسلکم 9 خرداد اولین دندانش رو در آورد و 19 خرداد اولین حرکت خود را پیش به سوی قله های پیشرفت و ترقی شروع کرد . و از 24 خرداد تو اتاق خودش می خوابه و همه اینها یعنی پیشرفت .(اما به کجا چنین شتابان) چند روزی رفتیم شمال من و منوچ و آراد سه تایی کلی خوش گذروندیم هوا هم خیلی خوب بود و آراد من یک اولین دیگر رو که (تماس با آب دریاچه خزرو ماسه بازی) بود تجربه کرد . بار دیگر روز مادر شد و من باز هم عمیقا نبود مادر مهربان و دانای خودم رو حس کردم .مادرم روزت مبارک .خدا رحمتت کنه . واین روز رو به همه مادران وهمه کسایی که منتظرند مادر بشن تبریک میگم .و از خدا میخوام حس قشنگ مادر شدن رو به همه بچشونه . این روزها منهم دلتنگم و نگران .نگران آینده دردانه هایمان هستم وقتی دانشجوهای نخبه رو میبینم که چطور فریادهاشونو تو گلو خفه میکنن نگرانم هر کدوم از اونهارو آراد خودم میبینم که او نیز بزرگ شود تحمل زور رو نخواهد داشت فرقی نمیکنه حرف زور زوره چه زمان انقلاب که دایی من دانشجو بود و تحمل حرف زور نداشت چه آراد من که بزرگ بشه تحمل حرف زورو نخواهد داشت . پی نوشت1 : یاشاسین آذرباجان غربی یاشاسین ارومیه پی نوشت 2 : مرگ بر دروغگو پی نوشت 3 : خدایا چرا ساکتی ؟؟؟؟ پی نوشت 4 :؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 15:21 توسط leyla |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 18:3 توسط leyla |
|
|
چند وقتی که نبودم حس اینترنت و نوشتن نداشتم پسرکم امروز هشت ماه و شانزده روزشه و کلی کارهای جدید میکنه و کلی ووروجک شده .اواخر اردیبهشت واوایل خرداد بیتابی میکرد لثه هاش هم قرمز شده بود و ورم کرده بود داشت دندون در می اورد خلاصه نوک اولین مرواریدش 9 خرداد بیرون زد پسرکم این روزها شیطون تر شده و پر سرو صدا تر هنوز چهاردست و پا نمیره ولی رو سینه میچرخه و از این کار زودی خسته میشه بیشتر دوست داره بشینه یا از این ور اونور بگیره و بلن شه کلی از ایستادن حال میکنه.از اسباب بازیهاش زودی خسته میشه دنبال هر چیزی هست غیر از اسباب بازیهاش . هر روز که از خواب بیدار میشه همه چیز براش تازگی داره .گردش پارک گاهی کالسکه سواری رو دوست داره و با کنجکاوی هر چه تمامتر به همه چی نگاه میکنه. با بعضی از غریبه ها خیلی خوبه ولی برا بعضی های دیگه اخم میکنه و گاهی گریه؟؟؟؟؟؟؟ چند روز پیش براش کلی خرید کردیم قربونش برم که همه لباس و همه رنگ بهش میاد از تیراژه هم براش یه کلاه خوشگل خریدیم خیلی خوردنیه و همچنان بیرون مورد توجه همه است . چند روزیه که کلاسهام شروع شده دو روز در هفته چند ساعتی میمونه پیش مادر منوچهر .البته هر دفعه مامانش میگه بی تابی میکنه به نظر من طبیعیه اول اینکه داره دندون در میاره دوم اینکه تا بخواد به این شرایط عادت کنه زمان میبره مثل اولین روزهایی که بچه رو میذارن مهد کودک . دیگه اینکه مرتب دارم وزن کم میکنم و از این موضوع خیلی خوشحالم .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 17:43 توسط leyla |
|
|
شام مونا و یکی از دوستامون مهمون ما بودن ومونا کلی ترقه گرفته بود تصمیم داشتم آرادو بیرون نبرم و از بالکن نظاره گر یکی از سنن ایرانی باشه پسرم بعد از کلی سرو صدا و ترقه بازی تو کوچمون مثل هر سال مراسم رقص و پریدن از آتیش اجرا میشه امسال هم بعد از سرو صداهای وحشتناک مراسم شروع شد وخلاصه آرادخان با باباش تشریف آوردن پایین واز رو آتیش پریدن و زردیشونو دادن به آتیش و سرخی اونو گرفتن .شب هم که خونه ما کلی بزن و برقص بود و به عسل من هم کلی خوش گذشت. سالی که ما برای اولین بار تو خونه خودمون تحویلش کردیم من و آرادم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 14:44 توسط leyla |
|
|
و باز هم از تو عشق کوچولوی مامی و ددی پسرکم تو این روزها که داری 6 ماهگیتو تموم میکنی صدای خنده هات بلند تر شده و قیافت دیدنیه وقتی ظرف غذات و قاشقتو تو دست من میبینی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 14:8 توسط leyla |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 13:44 توسط leyla |
|
|
پسرکم خوابیدی و من دلم برات تنگ شده .می خوام برات بنویسم .از کاهای بامزت از صداهای دلنشینت: پسر کم عسل مامان تو این روزها آروم آروم 5 ماهگیتو داری پشت سر میذاری و روز بروز شیرین تر میشی عسلکم این چند ماه اکثر اوقات با هم تنها بودیم و از همدیگه انرژی میگرفتیم و به همدیگه انرژی میدادیم پسر نازم قهقهه هات بلندتر شده به زبان خودت باهام کلی حرف میزنی حوصله ات که سر میره وقتی تنهایی یه جورایی صدام میزنی دوست داری همش پیشت باشم وباهات بازی کنم کمتر با چرخونک بالای تختت بازی میکنی دیدن و کشف کردن و خیلی دوست داری تو ماشین اصلا نمی خوابی و همه جارو بادقت تماشا میکنی حمام و آب بازی رو خیلی دوست داری و تازه بعد از حموم و شیر خوردن سر حال میشی هنوز به پهلو نچرخیدی و همچنان تو کالسکت برا آشپزی منو همراهی میکنی از تماشای تلوزیونهای بالای 29 اینچ لذت میبری البته برا ی مدت کوتاهی . کپل قلقلی من آب دهنت همیشه روونه و تازگیها لب پایینتو میخوری .انگشت کوچیکه منو دوست داری و بین فکهای کوچیکت با قدرت تمام فشار میدی .بعضی روزها موقع خواب مثل این که خواب بد دیده باشی با جیغ از خواب بیدار میشی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 10:52 توسط leyla |
|
وقتی آراد سیر نمیشه.....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 12:5 توسط leyla |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من آرادهستم31 شهریور 1387 بیمارستان پارسیان تهران دنیا اومدم مامی وددی عاشقانه از من اینجا مینویسن .
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
|
RSS
|